حرفهای کیمیا

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

یکی بود یکی نبود ،غیر از خدای مهربون هیچکس نبود

روزی روزگاری در زمانهای قدیم

مردی فقیر و بینوا با خانواده اش در خانه ای حقیر زندگی میکرد

روزی مرد به بیرون از خانه رفت و در راه،گنجی پیدا کرد

و از خوشحالی به هوا پرید .

کمی بعد با خود فکر کرد،

اگر این گنج را به خانواده اش نشان دهد آنها تمام آن گنج را

صرف خریدن وسایل می کنند و دیگر پولی برای خودش باقی نمی ماند

پس گنج را در زیر خاک پنهان کرد و با خود گفت:هنگامی که شب شد و خانواده ی من

خوابیدند،برمی گردم وگنج را در جای دیگری پنهان می کنم.

وقتی شب شد مرد بیدار شد و به سراغ گنج رفت

در این هنگام پسر او بیدار شد و او را در حال بیرون رفتن از خانه دید

و مادرش را بیدار کرد و گفت:مادر جان،...مادر جان بیدار شوید

نگاه کنید پدر در خانه نیست دیدم که او از خانه بیرون رفت

حتما"فکرهایی در سر اوست.مادر کمی تعجب کرد و گفت:

پسرم اور ا تعقیب کن و ببین به کجا می رود؟!پسر به حرف مادر گوش کرد و پدر را تعقیب کرد و دید که پدر زمین را کند و کیسه ی گنجی از خاک بیرون آورد

فورا" پیش مادر رفت و به او گفت:مادر جان ،من دیدم که پدر گنجی

را زیر خاک پنهان کرده و به ما نگفته است

مادر کمی ناراحت و عصبانی شد و گفت:پس پدرت فقیر نبوده است

و ما را فریب داده،آنها نقشه ای کشیدند که گنج را بردارند و به خانه بیاورند

روز بعد که پدر به بیرون خانه رفت،آنها به سراغ گنج رفتند ،آن را اززیر

خاک بیرون آوردند و به خانه بردند.

وقتی پدر به خانه آمد دید وسایل خانه عوض شده و زن غذاهای اعیانی جلوی او میگذارد

مرد تعجب کرد!و با خود گفت:نکند زن گنج مرا پیدا کرده و انرا خرج کرده باشد!

اما دوباره با خود گفت:نه....او نمی تواند این کار را کرده باشد

بعد با خیال راحت غذایش را خورد و خوابید.

روز بعد هم ،همین اتفاق افتاد روزهای بعد هم همین اتفاق تکرار شد تا اینکه مرد تصمیم گرفت سری به گنج بزند

وقتی کیسه ی گنج را از خاک بیرون آورد دید  کیسه به جای طلا پر از سنگ است!

خیلی ناراحت شد و به خانه برگشت .

در راه فکر کرد و با خود گفت :نکند همسرم این گنج را خرج کرده...!چون در خانه وسایل جدید و غذاهای لذیذی بود .

وای خدا...!اگر او این کار را کرده باشد بیچاره می شوم چون دیگر پولی برای خودم باقی نمانده است.

وقتی به خانه برگشت قبل از اینکه به زنش بگوید که او گنج را برداشته یا نه؟زن خودش تمام ماجرا را برای مرد تعریف کرد،مرد عصبانی شد و از کار خود خجالت کشید و قول داد که هیچ وقت به زن و بچه ا ش دروغ نگوید

....................................................

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٥ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط فاطمه حسنی نظرات ()

دلبسته شدی

وابسته شدی ...اما عاشق من نشدی

بازم تو چشمام نگاه کردی

ولی چیزی ندیدی

بازم رفتی ،ولی برنگشتی

بازم دلمو شکستی

ولی ناراحت نشدی

میخواستی بسوزی ،میخواستم بسازم

ولی بازم منو تنها گذاشتی..!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط کیمیا بختیاری نظرات ()

یکی بود یکی نبود,یک روز سنجابی یک سکه پیدا کرد.سکه را برداشت رفت پیش پادشاه

و گفت: ((من از تو بهترم.از تو ثروتمندترم.))

پادشاه که خیلی مغرور بود,عصبانی شد.دنبال سنجاب کرد.سنجاب سکه را انداخت و

فرار کرد.پادشاه سکه را برداشت و در جیبش گذاشت.

عصر همان روز شاه و وزیر داشتند با فرستاده های پادشاه همسایه صحبت می کردند.

سنجاب از راه رسید و گفت :((اگر پادشاه پولدار است به خاطر سکه من است))

پادشاه خشمگین شد,اما جلوی مهمانهایش حرفی نزد موقع شام باز سنجاب پیدایش

شدو شروع به خواندن کرد:(( اگر غذا خوشمزه است به خاطر پول من است))

خدمتکار به دستور پادشاه دنبال سنجاب دویدند ,اما هر چه گشتند او را پیدا نکردند.

فردا موقع ناهار باز سنجاب پیدایش شد و خواند:((پادشاه با پول من به مهمانهایش غذا

می دهد.)) پدشاه که دید دارد آبرویش می رود ,سکه را از جیبش بیرون آوردو برای

سنجاب پرت کرد . سنجاب سکه را قاپید و داد زد:

((پادشاه از قدرت من ترسید.پادشاه از قدرت من ترسید))

                                         

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط کیمیا بختیاری نظرات ()

کیک تولد

 

مهشید خانم از سارا خانم پرسید:

وقتی برای همسرت کیک خریدی,

اولین چیزی که به او گفتی,چه بود؟

گفتم:با انگشت نخور

 

 

سوپ

 

گارسون!آهای گارسون!

من توی این سوپی که برایم آورده ای,

هشت تا مورچه ی مرده پیدا کرده ام.

-خب معلوم است قربان! مورچه ها فقط

توی خشکی زندگی می کنند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط کیمیا بختیاری نظرات ()

یک غول را امروز

توی کمد دیدم

شاخ بزرگی داشت

اما نترسیدم....

 

............

او بستنی می خواست

مانند یک آدم

من رفتم از یخچال

یک عالم آوردم

.............

مامان رسید و غول

در رفت چون ترسید

مامان فقط من را

بابستنی ها دید

غول باسواد

در کیف من هست

یک غول کوچک

من دوست هستم

با این وروجک

.............

مثل خود من

او باسواد است

انگشتهایش

ده تا مداد است

.............

تا می شمارم

از صفر تاصد

یک عالمه مشق

او می نویسد

لطیفه.......

 

مگسها

 

دوتا مگس داشتند ناهار می خوردند.

مگس اولی به دومی گفت:

اه!... حالم را بهم زدی....

باز داری با دستهای تمیز غذا می خوری!

هه هه هه ........

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط کیمیا بختیاری نظرات ()

گل های رنگارنگم

توپی دارم همیشه,

بازی می کنم باهاش....

توپ رنگارنگ خیلی قشنگ و نازه...

طلائیه خیلی قشنگ می پره دوسش دارم همیشه

اما بدون برام یه دوست نمیشه

توپ نازم و می ندازم هوا 

بلند میره...

با آبجی ام بازی می کنم

این ور و اون ور میندازیم

توپ قشنگ و نازم

تو که خیلی مهربون از همه رنگ گلایی

گل می چینم تو باغچه,

همیشه گل داریم ما تو باغچه مون...

همیشه گلارو دوست دارم

توپمم همیشه دوست دارم

شب شد دیگه بخوابیم...

توپ عزیزم صبح شد دیگه من

با تو بازی می کنم

گل های رنگارنگ دوباره می چینم......

بازم با توپم بازی می کنم

قصه ما به سر رسید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط فاطمه حسنی نظرات ()

عروسک قشنگم    گل همه رنگ رنگم

عروسک قشنگم

بیا با من بازی کن....

شادی و خندانی کن

بازی خوب می کنیم

نترس که بازی جنگی باشه!

دوسش داریم همیشه....

قایم باشک بازی و...

یه آبجی دارم همیشه

یه سگ دارم که باهاش بازی میکنم

نترس که باهات بازی نکنم عروسک جون...

عروسک قشنگم...دیگه شب شده,

بریم بخوابیم

یه اسب در خونه چیکار میکنه...!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط فاطمه حسنی نظرات ()

عروسک من قشنگه  دنبال یار می گرده

چقدر قشنگه بازی    دنبال غذا می گرده

چون که غذا نداره      بدون اون برگ می خوره

یه صندلی پیدا کرده...که برگرده خونشون

خسته شده آتیش درست میکنه...

آتیشو فوت می کنه 

دنبال کار مشغولی می گرده...

یه ماهی پیدا کردم 

تو باغچه گل و جنگل

یه دوست پیدا کردم تا آخرین زمانم باهاش دوست شدم

حالا که باهاش دوست شدم

بازی خوب می کنم ..

چون من یه کاری کردم که اون نکرده

دوسش دارم همیشه ....بگو که من کجا ام؟

قایم باشک بازیه......نترس که من گم شدم!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط فاطمه حسنی نظرات ()


آخرين مطالب
»

Design By : RoozGozar.com